|
بی شک رفتنت عاشقم کرد کاری که از ماندنت بر نمی آمد
|
هنوز عاشق شبهای جاده ام سوگند
بيا ببين که من امشب پياده ام سوگند
به ردپای نگاهت که در نگاهم هست
به جز تو دل به کسی نداده ام سوگند ...
چــقـدر همه هستند ،چــقـدر تو دوری! چــقـدر دوريت دليل تنهاییست ! چــقـدر دِ لَ م ميخواد بلند بلند بلند فريادت بزنم! چــقدر چــقـدرهايم سر به فلک کشيده اند!
دِلَ م سکوت ميخواهد ، جايي که هيچ صدايي احساس نشود!دِ لَ م تنهايي ميخواهد ، از همان نوع که افکارم را بگذاری و بروی! که فقط من باشم و من ! که ديگر درهیچ یک از لحظه هايم بویی از سرک کشیدن هایت نباشد ! دِ لَ م قبلاهایم را مي خواهد ، که برای خودم باشم نه برای بودن تو.....
"بعد از تو ديگر اهل هيچ کجا نمي توانم باشم ...
اهلی نميشوم...
ميفهمي که؟ "

دکتر شريعتی ميگويد:
" نوشته برای فراموش کردن است نه برای به ياد آوردن "
چرا فراموشم نميشوی؟
تو که همه جا نوشته شده ای!
.....
و باز هم سر خط ....
" محبوب هميشگي روياهايم
ديرزمانهاست که دير کرده اي
چه ساده رد ميشوي از روي دِ لَ م......"
من به خط و خبري از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگويي که خبر يادت نيست
يادم هست ، يادت نيست ....
سلام دليل دوست داشتن فَصلِ سَبز !
چـــِـــقَدر دِ لَ م از تو نوشتن ميخواست ! براي تو نوشتن ميخواست !
چـــِـــقَدر وقتي هستي قرار بيقراري هايم ميشوي!
چـــِـــقَدر ....
کم مي آورم ، در کلمه! اما نه همه تکراريست ! همان که بيزاري ! همان که بيزارم !

مرور.....
سلام دليل دوست داشتن فَصلِ سَبز !
چــِــقَدر دوري!چــِــقَدر بي خبر! اما باز هم برايت مينويسم!
" گفتم واست نامه بدم،نگي عـَـجـَـب!چه بي وفاست
با اين که من خوب ميدونم جوابِ نامه با خداست ...."
هميشه خط به خط آرزوها و نامه ها و حرف ها و...... خط به خط زندگي تو بودي!
اما اين بار دِ لَ م اول ميشود! اين روزها حرف براي گفتن زياد دارد...
" خيلي وقته من تنهام
اينجا شاهدن اشکام
هديه واسه من نفرست
من فــقــط تو رو ميخوام
مُرده آرزوم ، خستم
اين دروغه که هستم
فکر نکن که آسونه
فکر نکن که نشکستم
مرگو با چشام ديدم
راست ميگم نترسيدم
با نبودنت هر روز
صد مرتبه جون ميدم...! "
هـِـ....! اين بار هم تو اول شدي!
خطِ اولِ زندگي ، عزيزِ دوست داشتنيه من ، دِ لَ م بدجور بي تابي ميکند!
همان بيتِ......"تحملي که تو دادي ، ديگه داره تموم ميشه! "
چــِــقـَـدر تحمل دوريت سخت است!
اما باز هم " نيستي،چاره اي هم نيست!ذره ذره ميسوزم.............."
باز هم مزخرف مینویسم!
به قول نوشته هاي فرياد...
"عجب صبري خدا دارد!!!"
برايت مي نويسم ، بدون نشاني از خودم ، بدون نشاني از تو ، بدون دليل مي نويسم ! اما نه ،
شايد هم دليل تو باشي که نيستي ، که مي روي ، که نمي فهمي ، که نمي داني ...
و من باز هم خاطراتت را مرور مي کنم
" -چرا گرفته دلت مثل آن که تنهايي!
-چقدر هم تنها
-خيال مي کنم ،
دچار آن رگ پنهان رنگها هستي .
دچار يعني
عاشق
-و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک ،
دچار آبي درياي بي کران باشد
چه .... فکرِ .... نازکِ .... غمناکي! "
دلم چه دلتنگ دلت شده!راستي گفت که برايت بنويسم که چقدر لک زده برايت،يا بهتر بگويم
" چقــــــدر دلم لک زده براي لک زدنت! "
چقــدر خاليم از تو!از صدايت ، خنده ات ، ديدنت ، از آرزوهاي به رويا تبديل شد ه ام !
درست مثل اولين بار که قلم روي صفحه ي سفيد کاغذ گذاشتم تا برايت بنويسم
دلم برايت ، به اندازه تمام اين فاصله ها تنگ است ...

برای آمدنت انتظار کافی نیست
دعا و اشک و دل بیقرار کافی نیست
خودت دعا بکن ای نازنین که برگردی
دعای این همه شب زنده دار کافی نیست...
به امید روزی که در صفحه تقویم بنویسیم:
"تعطیل
ظهور امام زمان(ع)"


هر شب برایت از دور دستهای بی تو بودن ، حس غریب التماس پنجره ی اتاقم را می خوانم .
هر شب التماس چشمهایم را می بینم و اشکهایی که بی دریغ گونه هایم را می شویند ...
من تمام پنجره ها را به قداست خلسه ای که در فکر تو گذشت ، دوست دارم ...
" جاده ها پر است از یک نگاه
و من در امتداد لحظه ها بدنبال حضور دیگری هستم ...
افق خاکستریست ،
دم دم های غروب است ،
جاده پر است از سکوت ،
بوی رودخانه و صدای گنجشمان
...
و من منتظر پشت پنجره
مثل هر غروب
پرم از نیامد نهایت ... "

با من چه کردی که این گونه در اضطراب با تو بودن پلک بر هم می زنم...؟
یادت هست روزی را که قرار گذاشتیم دچارت نشوم؟
چه شد نمی دانم...
جسارت دستان من بود یا مهربانی دستان تو...
نمی دانم،
هر چه هست دوستش دارم.
تقصیر من نبود،
که قرار را گذاشتم بر"بی قراری"...
شاید تقصیر چشم های تو بود که دلم را بر لرزه در آورد
یا شاید هم تقصیر گونه های مهربانت با همان لبخند همیشگی!
تقصیر هر کدام باشد محکوم نیستند
فقط و فقط بیشتر دوستشان دارم!
هیچ کس از جنس ما نبود
این گونه که هستیم!
نمی گویم صمیمی،نمی گویم پاک،نمی گویم خوب...
ولی به خدا قسم،قسم به نان و نمک،به شرم تو،به چشم های زیبای تو...
اندازه ی هر چه دل تنهاییت بخواهد
با همه ی وجود و با همه ی عشق دوستت دارم!
...
من تو را خواهم يافت
در شبي پاييزي
شايد آن وقت همان نيمه ي آذر باشد
شايدم اول آبان
آن غروبي که تو رفتي
آن غروبي که پاييز مرا،فصل غم کرد و خزان
فصل پاييز عجب فصل عجيبيست ولي!
فصل من،فصل تولد
فصل تو،فصل غروبت
من به پاييزم قسم دادم
غروبت را طلوع ديگري بخشد
به پاييزم قسم دادم اگر يک بار ديگر نيز
تو را در پشت ابرهاي وصالت ديد
بگويد من هنوزم با خيال بودن با تو
در اين دنياي بي احساس بي مهري،پابرجام
به پاييزم قسم دادم تو را هر جا که باشي باز گرداند
چرا که آسمان لحظه هايم
بي تو هر لحظه شبي تاريک و بي ماه
چرا که من درون لحظه هايم
بي تو هر لحظه شبي تاريک و بي فانوس،
خواهم مُرد
و من اکنون
به اين پاييز زيباي تولدها و رفتن ها قسم خوردم
تو را هرجا که باشي باز يابم من
تو را هرجا که باشي بازگردانم
که ديگر نام پاييز قشنگم را
به يک فصل خزان و سرد ننهانند
که ديگر فصل پاييز بزرگم را
به غمگيني نشناسند
و ديگر نيز
به اين پاييز
تو را يابم
به نام هرچه پاييزيست تو را يابم
براي خود،براي تو،براي فصل پاييزم
شب پاييز تو را يابم
شب پاييز تو را يابم
شب پاييز تو را يابم
برسد به دست بزرگی که اگربزرگ بودنش را زودتر نمی فهمید٬دیرتر کوچکم می کرد...

هميشه نگاه تو در پي کسيست که نگاهش به دنبال ديگريست
براي هضم لحظه اي که آغازش از تو نوشتن است،دست کم بايد چند نفس عميق کشيد و به تمام قد در برابر خاطرات ايستاد و تعظيم کرد و شکست و نوشت.تمام اين کارها را کردم،پس لطفا چند دقيقه اي را با تمام بي وقتي وقتت را به فاصله هاي دور دست بده،صورت مهربانت را ميان دستانت بگير،چشمان درياييت را روي هم بگذار و گوش کن....
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که ترا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

تمام شهر را ويرانه خواهم کرد
و با تو آشناي من تمام شهر را بيگانه خواهم کرد
ببين زيبا,ببين شمع بلند دور دست قله ي برفي
خودم را تا که دنيا هست پيش پاي تو
پروانه خواهم کرد
ببخش اما نمي دانم چرا,اين بار
من,خواهي نخواهي در دل تو خانه خواهم کرد
براي فتح اين قلعه,
زماني ترک شهرومردم وکاشانه خواهم کرد
وموهاي بلند بيد مجنون نگاهت را
شبيه يک نسيم اول دي شانه خواهم کرد
و من از دست خود از دست عشق تو
تمام اهل اين دنيا و شايد اهل اين ويرانه را
ديوانه خواهم کرد
ببين زيبا,صدايت مي کنم,حالا همين حالا
قسم خوردم که نامم را کنار نام تو
تاانتهاي کهکشان راه شيري نيز خواهم برد
وزآن دوردست نقطه ي نزديک
تمام سطرسطر عشق هايم رابه تو
افسانه خواهم کرد
ترابين تمام نور چشمي هاي اين
خورشيد زرد سرکش مغرور
يکي يکدانه خواهم کرد
ببين زيبا,هزاران بارديگرباز مي گويم
توراباعشق خود بادست خود
باقلب سرشاراز جنون خود,شبي افسانه خواهم کرد
تو زيبايي,فقط ديوانه ام کردي
ببين باعشق چشمت آخرسرمن چه خواهم کرد....
( مريم حيدرزاده)